سفارش تبلیغ
صبا

جایی که خدا می خواهد باشم - هشت بهشت
سفارش تبلیغ
صبا
امروز: سه شنبه 97 آبان 22

داستان مردی را که هرگز نمی‌شناختم شنیدم،
حتماً‌ خدا می‌خواست که این داستان را بشنوم. . .
او رئیس امنیت یک شرکت در برج‌های دوقلو بود.
از حادثه برجها می‌گفت و اینکه  چگونه بعضی افراد شرکت جان سالم به در بردند.
دلایل زنده ماندن این افراد دلایل کوچکی بیش نبود.
* مدیر شرکت به خاطر پسرش ـ که آن روز مهد کودکش شروع شده بود ـ دیر به محل کار می‌آید.
* شخص دیگری بخاطر اینکه آن روز نوبتش رسیده بود کیک سرکار بیاورد زنده می‌ماند.
* و جالب‌تر فردی که آن روز یک جفت کفش قرمز نو می‌پوشد. او مسافت زیادی را تا محل
کار طی می‌کند و بخاطر کفشهای نو پاهایش تاول می‌زند. جلوی یک داروخانه می‌ایستد تا چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده می‌ماند.

بنابراین حالا وقتی در ترافیک گیر می‌کنم،
به آسانسور نمی‌رسم،
برمی‌گردم تا تلفن را جواب دهم . . .
و همه چیزهای کوچک و ناراحت‌ کننده‌ی دیگر
با خود فکر می‌کنم اینجا دقیقاً همان‌جایی است که خدا می‌خواهد من در این لحظه باشم.

می‌خواهم هر چه را که می‌نگرم، درست ببینم و هرچه را که می‌بینم در آن اندیشه کنم و از دستان خدا ـ که در کار است ـ غافل نمانم

  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط عارف مجتهدزاده در سه شنبه 88/6/10 و ساعت 7:33 عصر | نظرات دیگران()
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    تغییر نگرش
    عارف و شاهزاده
    یک لیوان شیر
    آهنگر
    لیلی
    درس زندگی از یک پل
    ارزش یک انسان
    بالت چطور است؟
    گفتگوی چهار شمع
    جایی که خدا می خواهد باشم
    5 صفت مداد
    بدون دلیل
    خراش عشق
    می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
    خدا هست
    [عناوین آرشیوشده]

    بالا

    بالا