سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یک لیوان شیر - هشت بهشت
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
امروز: شنبه 97 شهریور 31

Although poor, the little boy made a living by selling things on the streets to be able to go on with his education.
It was midnight and he hadn"t been able to sell anything all day. The little boy was hungry. He didn"t know what to do . . .

پسرک با این که فقیر بود از راه دست فروشی امرار معاش می‌‎کرد تا بتواند برای ادامه تحصیل خود پول جمع کند.
آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود، به شدت گرسته بود و نمی دانست چگونه خود را سیر کند.

 Finally starving and desperate. He went to a shop and knocked to ask for some bread in exchange foe a few coins that were now left for him.
But when the door opened unexpectedly he mumbled: "excuse me ma"am, can I have some water?"

فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود. ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش مانده بود تکه نانی بخرد.
ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد، پسر از روی دستپاچگی گفت: ببخشید خانم، آب دارید؟

The woman understood that he was hungry. She went inside and come back with a glass of warm milk.
The little boy drank it immediately in one breath.
He put his hand in his pocket, embarrassed, and asked: "How much?"

زن فهمید که پسر گرسنه است.داخل مغازه رفت و با یک لیوان شیر گرم برگشت.
پسر از روی گرسنگی فوراً شیر را تا ته سر کشید و دست در جیبش کرد و گفت: خانم پولش چقدر می شود؟

The young woman patted on the hand on the head and said:
"God has taught us not to ask anything in return for our good deeds!"

زن جوان دستی بر سر پسرک کشید، لبخندی زد و گفت:
خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!

The little boy thanked her and walked away, but he never forgot that day . . .
As the years passed by, the boy managed to go to the capital and enter the medical school.
In only a few years time he became popular to be the best heart specialist in the city.

پسرک تشکر کرد و رفت. اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد . . .
سالها گذشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست در دانشگاه در رشته پزشکی قبول شود و چند سال بعد مشهورترین متخصص قلب پایتخت شد.

One day as he was setting in his office, they contacted him from the emergency department and asked for his help.

یک روز که در اتاق خود نشسته بود، از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و درخواست کمک کردند.

Recognizing the patient immediately, he ordered them to hospitalize her and prepare the operating room.
During 24 hours of fatal surgery on her heart, the doctor managed to save the old woman from certain death.

او به محض روبرو شدن با بیمار او را شناخت، فوراً دستور داد او را بستری و اتاق عمل را آماده کنند.
طی 24 ساعت او چند عمل جراحی حیاتی بر روی قلبپیرزن انجام داد و توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد.

When they put the envelope which held the bill for her treatments as she was being dismissed, the old woman felt a great sorrow. She has spent all her money on the past charges for her treatments and nothing was left for her now. But when she opened the envelope, in astonishment she saw that it read:
"God has taught us not to ask anything in return for our good deeds!"

روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید و پاکت صورتحساب را مقابل پیرزن قرار دادند، او ناراحت بود، چون سالها تمام پولهایش را خرج بیماری خود کرده بود و دیگر پولی نداشت. اما وقتی پاکت را باز کرد، با کمال حیرت صورتحساب خود را خواند که نوشته بود:
خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!

  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط عارف مجتهدزاده در شنبه 88/9/14 و ساعت 3:6 عصر | نظرات دیگران()
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    تغییر نگرش
    عارف و شاهزاده
    یک لیوان شیر
    آهنگر
    لیلی
    درس زندگی از یک پل
    ارزش یک انسان
    بالت چطور است؟
    گفتگوی چهار شمع
    جایی که خدا می خواهد باشم
    5 صفت مداد
    بدون دلیل
    خراش عشق
    می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
    خدا هست
    [عناوین آرشیوشده]

    بالا

    بالا